بابانگار

مک دونالد

امروز نگار خیلی اذیتم کرد. قرار بود ببرمش مک دونالد و براش هامبورگا بخرم. آخه عاشق این غذا است و اگه به اش بدی تا سه تا هم جا داره. ولی صبح قبل از بیرون رفتنمان سر لباسش بحثمون شد. منم گفتم مک دونالد بی مک دونالد. حالا نه نگار کوتاه میومد نه من. جریان هم از این قرار بود که بند لباسش رو می خواست جلوش ببنده و از طرفی دو دور دور خودش بپیچونه بعد ببنده. منم کوتاه نیومدم و ازش میخواستم درست ببنده یا به عبارتی اونجوری که من می گم ببنده. خلاصه یک ساعتی خودش رو زمین و آسمون زد و گریه های شدید می کرد. باباش می گفت ولش کن بچه الان غش می کنه ولی من می دونستم نگار طرز گریه کردنش این مدلیه. اگه کسی شاهد ماجرا می بود قالب تهی میکرد. خلاصه با دلخوری فراوان کوتاه اومد. منم براش در عوض هپی میل یعنی غذای بچه گونه و گرونتر خریدم. حسابی خورد و از جایزه اش خوشش اومد ، که کاش خوشش نمی آمد. ولی حسابی حالمو گرفت.