پارک
امروز اولین روز تعطیلی نگارین بود. خوشبختانه تینا اومد و با مادرش به اتفاق نگارین رفتیم اشتت پارک تا بچه ها دوچرخه سواری کنند. نمی دونم سه هفته تعطیلات چه جوری تو این غربت سرشون رو گرم کنم. خدا سایه این والدین رو از سر آدم کوتاه نکنه. کاش اینجا بودند و تعطیلات با بچه ها می رفتیم سراغشان. اصولا آدمها وقتی به پیسی می خورند . یادشون می اید پدر و مادر دارندو وگرنه در زندگی عادی کامل فراموششان می کنند. من خودم پدر بزرگم و مادربزرگم رو خیلی زود از دست دادم و همیشه دوست داشتم منم مثل بچه های دیگر تعطیلات خونه آنها برم ولی افسوس... . حالا دخترهای خودم در عین پدربزگ ،مادربزرگ داشتن از دیدنشان محرومند.
Zahra || Friday, July 06, 2007
5:17 PM
