nikolaus
دیروز کارشتت برای آمدن نیکولاوس برنامه داشت. منم به پیشنهاد یکی از آشنایان با بچه هایمان رفتیم آنجا. ناگفته نماند که از زمین و آسمان باران می آمد. البته ما با تجهیزات کامل رفته بودیم ولی افاقه نکرد. برنامه در زیر باران سه ساعت طول کشید.برنامه تبلیغاتی برای کارشتت بود ولی داخلش اجاره نمی شد ،بلکه بر عکس زیر باران و در محوطه جلو آن برگذار می شد. دو ساعت اولیه که فقط خواننده ها می خواندند و از نیکولاوس خبری نبود. نگار ما هم که از جمعیت زیاد اونم با صداهای بسیار زیاد موزیک گریزان است. مدام به دلم نق می زد که من نمی خواهم بریم تو خود فروشگاه بگردیم. هم زیر بارون نیستیم وهم صدای ناهنجار موزیک رو نمی شنویم. ولی بنا بر عقیده من وقتی آدم گروهی جائی می ره باید تحمل کنه حتی اگر به نظر او نظرشان کاملا اشتباه باشه. ولی گوشش بده کار نبود و منم دوستمان رو تنها گذاشته و با نگارین رفتیم داخل کارشتت. اتفاقا دقیقا به موقع رسیدیم. نیکولاوس با بجه ها عکس می گرفت و همانجا تحویلشان می داد. منم که می خواستم اینو به دوستمان بگم ،نگارین رو تو صف تنها رها کردم و رفتم سراغ آنها. اگر چه می دویدم ولی تنها گذاشتن نگارین آنهم در اون شلوغی کار درستی نبود. اینهم از اون گذشتهائی است که یکبار چوبش را خواهم خورد. خلاصه عکس گرفتیم و دوباره رفتیم زیر بارون به انتظار نیکولاس. و آیا واقعا اون همه جمعیت اومده بودند سه ساعت تحمل کنند که آخرش از نیکولاوس کادو بگیرند. ناگفته نماند که در تمام این مدت نگار حسابی ناراضی و منهم عصبانی. آخه منم دلم می خواست نگار هم مثل بقیه بچه ها خودش رو برای گرفتن کادو خفه کنه ،در حالیکه این کارا اصلا تو خونش نیست . از من که بدو از نگار که نمی خواهم. آخرش هم تا جلو کادوها رفت و نگرفت. این تمام شد و نوبت جرقه بازی شان شد. البته جالب بود چون من و بچه ها برای اولین بار بود از نزدیک میدیدم اونهم در شب. خوبی اش این بود که ما فاصله داشتیم وگرنه زیادم بی خطر نیست.اونم تمام شد و موقع اومدن نیکولاس از بالای ساختمان سه طبقه کارشتت و پخش کادو بود.اونم اومد و جالب بود. موقع پخش کادوها شد و من غصه ام شروع شد. آخه بچه های من اگه براشون گرفتم ،گرفتم . وگرنه خودشون دستشان رو دراز نمی کنند. با هر بدبختی بود کادوی نیکولاوس در به در را هم براشون گرفتم.
ولی اینو یاد گرفتم که پرروئی و جلب بودن یاد گرفتنی نیست باید تو خونت باشه. که بچه های من این قلم رو تو خونشون ندارند.
ولی اینو یاد گرفتم که پرروئی و جلب بودن یاد گرفتنی نیست باید تو خونت باشه. که بچه های من این قلم رو تو خونشون ندارند.
Zahra || Friday, December 07, 2007
2:04 PM
