مسافرت بابا
بعد از مدتها علی بدون ما رفته مسافرت و برای ما سخته. البته مسافرت واجبی بود چون مادرش فوت کرده بود. نگارو نگین خیلی ناراحت بودن البته نه برای مادر بزرگشان بلکه برای باباشون.نگین احساساتی تر برخورد می کنه و حتی از من می خواست بجای باباش من برم. اگر چه مشکلات بابا نبودن از دید آنها کی مسواکشون رو بزنه وکی شبها باهاشون بازی کنه وکی ببردشون حموم است ولی به هر حال مشکل بود و داشت گریشون در می اومد.حالا بعد از چهار روز عادت کردند.اگر چه بعضی کارهای عجیب و غریبشان حاکی از بهونه گیری برای باباشون است.آدم وقتی بچه داره مسئولیتهایش خیلی بیشتر میشه. مثلا اگر دلت برای شوهرت تنگ نشده ولی باید جلو بچه ها تظاهر به دلتنگی بکنی.و باید در حالی از شدت ترس شبها خوابت نمی بره صداشو در نیاری تا اونها نفهمند.بد بختی نگار هم تعطیلات پاییزی داره و حوصه لش خونه سر میره. خدارو شکر این چندروز که گذشت ببینم چند روز باقی مانده چه خاکی تو سرم بریزم.
Zahra || Monday, October 13, 2008
5:55 PM
