بابانگار

خاله ریزه قصه می‌گفت

خاله ریزه قصه می‌گفت

خاله ریزه شاد و خندون

نشسته بود تو ایوون

قصه می‌گفت و گاهی

پکی می‌زد به قلیون

رسید به اونجا که گفت:

"کلاغه رسید به خونه"

خال خالی گفت:"میو، نه

کلاغ تو آسمونه"

کلاغ پر سیاهی

تو آسمون پر می‌زد

دنبال آب و دونه

به هر طرف سر می‌زد

خاله ریزه خندید و گفت:

"خال خالی این چه حرفیست؟

اون که تو آسمونه

کلاغ قصه‌ها نیست

کلاغ قصه‌ سیره

نه آب می‌خواد، نه دونه

به جای قار و قار قار

قصه و شعر می‌خونه

کلاغ قصه‌ها رو

تو قصه‌ها باید دید

دنبال اون باید رفت

به شهر قصه رسید"

شعر از شکوه قاسم نیا

Labels:

خاله ریزه و قاشق سحرآمیز

خاله ریزه و قاشق سحرآمیز

تو دست خاله ریزه

قاشقی سحرآمیزه

به که چه برقی داره

وای که چقدر تمیزه

این از طلاست یا نقره؟

صاحب اون چه غولیست؟

نه از طلا، نه از نقره است

هیچ غولی صاحبش نیست

رسیده از قدیما

به دست خاله ریزه

قاشقی یادگاریست

برای او عزیزه

وقتی که خاله ریزه

قاشقشو دست می‌گیره

فکر می‌کنه که بچه است

یادش می‌ره که پیره

می‌پیچه توی گوشش

صدای گرم باباش:

"یواش بخور ریزه جون

به فکر بازی نباش"

داوی تلخ وشورش

تو این قاشق شیرینه

به چشم خاله ریزه

جادوی اون همینه

شعر از شکوه قاسم‌نیا

Labels: